لحظه ناب دیدن اولین قدم های تو
امروز که از خواب بیدار شدم تو غافلگیرم کردی،شروع کردی به راه رفتن.....انگار هنوز خواب بودم باورم نمی شد اشک تو چشمام جمع شد و محکم بغلت کردم،پسرکم یعنی انقدر بزرگ شده که می تونه راه بره!چه حس قشنگی دارم چه روز خوبی رو شروع کردم.سریع زنگ زدم به بابایی و گفتم که راه میری خیلی خوشحال شد می دونم که الان داره لحظه شماری می کنه که بیاد و ببینتت آخه پیشمون نیست رفته ماموریت.
دیدن چنین روزی ارزوم بود .خدایا شکرت.
ادریان همینطوری خیلی شیطون شدی دیگه راه هم بری....
دیشب بردمت پارک سرسره بازی.می دونی چطوری بازی می کردی ،دوطرف سرسره رو گرفته بودی و می رفتی بالا و بعد سر می خوردی!!!یعنی بچه بودم انقدر از این حرکت پسر بچه ها بدم میومد ...حالا یکی باید پسر خودم و جمع کنه.
درضمن پسرم لطفا،خواهشا انقدر جیغ نزن،دیگه همه بهت می گن بسه سرمون درد گرفت.بیرون هم که می ریم بهت میگن جیرجیرک.چند روز پیش همسایه مامانجون ازم پرسید آنیتا(دختر دایی)انقدر جیغ میکشه.منم گفتم نه پسر منه و کلی تعجب کرد!
یاد گرفتی دالی بازی می کنی،دست هاتو میذاری روی چشمات و قایم میشی و ما باید پیدات کنیم!عاشق اون هوشتم.هر دری رو تو باید ببندی،در شیرخشک،در شیشه شیر ،در شیشه آب یا نوشابه و ...کلا علت و معلول رو کشف کردی.
مکعب های رنگی رو میتونی بذاری روی هم ولی هنوز دقیق نیستی یا محکم میذاری یا ولش نمی کنی که باعث میشه بیوفته.(افرین باید به این توانایی تا یکسالگی می رسیدی)
***
فقط 2 روز مونده به سالگرد شیرین ترین لحظه عمرم که امروز تو با راه رفتنت شیرین ترش کردی


لحظه ناب دیدن اولین قدم های تو
مامان الهه